عارفه

من عارفه ... سال دارم.

دل خالی

لباس های مامان اندازه ام شده ولی هنوز کوچکم.کوچک تر از بچگی ها.کاش لباس های بچگی باز اندازه ام

 شود...تا دوباره٬با همه ی قهرهای گاه وبی گاه٬هیچ چیز توی دلم نباشد

پ.ن۱:بیایید همه با هم نگوییم:لینکت کردم لینکم کن.بگوییم:شما را به لیست دوستانم اضافه کردم.خوشحال میشوم در قلب وبلاگ شما جایی داشته باشم()

پ.ن۲:دچار یاس وبلاگی شدم.به دلم ماند یکبار بروم سه الف طبقه ی همکف نباشم.همیشه جزو تهدیگها هستم.خدا آخر چرا؟...به نظرم یک عده دارند کارشکنی میکنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 0:18  توسط عارفه  | 

پرورشگاهی

"اصلا تقصیر خودمونه که تو رو از پرورشگاه آوردیم.باید ولت میکردیم همون جا.مامان بیاید اینو پس بدیم یه بچه ی دیگه بگیریم"

این را داداشم بهم میگفت.وقتی دعوایمان میشد...باور میکردم!

با مامان که میرفتیم بازار مرتب میگفتم:

ــ مامان ازینا میخری واسم؟خوشمزست ها...

ــ کدوم؟اونا؟نه.اینا همش آشغاله

بعد کلی گریه میکردم که اگر مامان خودم بود حتما برایم میخرید...اینها که اصلا من را دوست ندارند.

حالا که بزرگ شدم چقدر میخندم به آن روزها...راستی خدایا!کی بزرگ تر میشوم که بخندم به این روزها؟

 

پ.ن:دیدیم رسیده ایم به تهدیگ وبلاگ مجدالدین گفتیم نشد که بشود.باید که آپاند...و این گونه بود که آپ نمودیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:37  توسط عارفه  | 

خانه ای دور‍ خانه ای نزدیک

از آن آدم هایی نبود که به چشم به هم زدنی با هرکس و نا کسی جی جی باجی میشوند ولی خب از آنهایی هم نبود که باهاشان چشم تو چشم هم که بشوی سریع نگاهشان را به آسمانی زمینی جرز دیواری چیزی میاندازند که مبادا دست روزگار مجبورشان کند یک سلامی از لبهای مبارکشان بیرون بیفتد.خلاصه که هر وقت چشم های سبزش به چشم های من می افتاد زیر لب سلام می کرد.در همین حد می شناختمش.وقتی بچه ها گفتند برای همیشه رفته اول نفهمیدم کی را میگویند.تا گفتند:"...همون که چشماش سبز بود"تازه فهمیدم.

یک هفته پیش فوت کرده بود و هیچ کس خبر نداشت!خیلی دلم سوخت.یعنی همیشه احساس میکنم خیلی سخت است برای آدم که فراموش بشود و سخت تر اینکه غریب خاکش کنند.

به دوستاش گفتم بیایید برویم سر خاکش. که گفتند:"اووووه...خیلی خیلی دوره.اصلا ماشین رو نیس!"

خیلی بی مهری است کسی را که دستش از دنیا کوتاه شده از یک قبر نزدیک مردم هم محروم کنیم که لاقل سالی به ماهی یکی غیرتش بشود برود سر خاکش و فاتحه ای و صلواتی و...

پ.ن۱:ممنون میشوم اگر برای آرامش و شادی روحش صلواتی بفرستید

پ.ن۲:به جان خودم نباشد به جان خودم خیلی سعی میکنم زود به آپانم نمیشود.شما ببخشید

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:16  توسط عارفه  | 

زودپزهای دانشگاهی

دری وری زیاد میگه.کل ساعت کلاس یک کلمه هم درس نداد.همش از نظرات فیلسوفانه اش(؟) گفت.اصلا ازین استادای روشنفکر خوشم نمیاد.عین زودپز میمونن.زودپز دیدین سروصداش چقد زیاده زهره ی آدم میترکه؟ولی درشو که باز کنی میبینی توش چزی زیادی نیس.

بچه های کلاسمون حسابی عاشقش شدن.آخه قبل از هر حرفی یه عالمه در وصف زن وکمالاتش و خلاصه ازین چیزای گول زنکی میگه که اگه بعدش ادعای پیغمبری هم بکنه همه ی دخترا باور میکنن.اون روز میگفت ما باید ازین غربیا یاد بگیریم.چقد از ما مسلمونا جلوترن همیشه میگن لیدیز فرست(خانوما مقدمن).کلی کیف کردن بچه ها با این حرفش!

شنیدم آیت الله بهجت هیچ وقت جلو تر از خانومشون از در وارد نشدن...

خطاب به همه:اگه گفتین عکس چه ربطی داشت؟

خطاب به خودم:آفرین به تو دختر توانا و خوب که چنین وبلاگ موفقی را دارا میباشی

خطاب به نشتی:محض خاطر شما این یه دفعه کامنت اولو بی خیال میشم 

خطاب به اعظم:چشم.حالا اگه سختته من دعوتت کنم حرم

خطاب به مم باقر:حسنک کجایییییییییییییییییییییییییییی؟!!

تقدیم به لیلا:

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:17  توسط عارفه  | 

سایه ی کلید

ــاسم این کتابه که دستته چیه؟

ــمختصر حقوق خانواده

ــحقوق خانواده؟چه جالب!عجب کتابای مهمی یاد شما میدن.میشه هر وقت لازمش نداشتی به منم قرض بدی؟

ــقرض بدم؟میخوای چیکار؟

ــ وا !!!خب بخونم با حق و حقوقم آشنا بشم دیگه.حالا چن صفحه هس؟اوووووووووه چهارصد صفحه؟خب یه کار دیگه کن.بی زحمت شماره ی قانون مهما رو برام بنویس بهم بده.دستت درد نکنه ایشالا جبران کنم.

ــ قانون مهمارو؟قانون مهما کدومن؟!!

ــ چه میدونم اگه بلد بودم که به تو نمیگفتم.مثلا...مثلا یه قانونی تبصره ای چیزی پیدا کن واسه مردی که تو خونه کار نمیکنه زندانی شلاقی چه میدونم یه مجازاتی پیدا کن خلاصه.حالا کی میاری واسم؟

      خنده ام گرفته بود.شانه هایم را بالا انداختم.زنگ خانه شان را زد و گفت:

ــ بفرما یه چایی٬ناهاری در خدمت باشیم

ــ ممنون مزاحم نمیشم

ــ پس من منتظرما.ببینم چی کار میکنی.اه چرا در رو باز نمیکنه

دست کرد توی کیفش دنبال کلید.خداحافظی که کردیم فقط سایه اش را میدیدم.انگار داشت کلید را جلو میبرد که در را باز کند.سایه اش بلند وکشیده بود.سایه ی کلیدش شبیه شمشیر شده بود...

پ.ن۱:خطاب به همه:ببخشید یه مدت غیبت صغری داشتم.ایشالا دیگه منظم میام

پ.ن۲:خطاب به همسرم:...خصوصیه.به خودش میگم.(چقد دوستش دارم).اینجا بگم گلصنم میاد فحش میده

پ.ن۳:خطاب به اعظم:

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:17  توسط عارفه  | 

یک مشت راننده تاکسی مزخرف

کرایه را که دادم پیاده شدم و در را بستم...آخ...آخ که محکم بستم...و حتما خودتان میدانید چه اتفاقی افتاد.راننده سرش را از پنجره تاکسیش بیرون آورد و بهم گفت...

بی خیال که چی بهم گفت.بغضم گرفت.تا خونه دویدم.میخواستم زود برسم خونه متکای قرمزم را محکم توی بغلم فشار دهم وصورتم را بهش بچسبونم تا صدای گریه ام را خفه کند.میخواستم آنقدر گریه کنم که دلم ارام بشود و بهم بگوید:ولش کن دختر. گور بابای اون راننده تاکسی مزخرف و تاکسی از خودش مخرف ترش.

اما هرچی گریه کردم نگفت.یعنی تا میخواست بگوید من دوباره یاد آن جمله می افتادم وگریه ام میگرفت. تا شب هزار بار یادم می آمد و هزار بار بغضم می گرفت و هزار بار به خودم فحش میدادم که چرا حواسم نبود و در را محکم بستم و  راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت:... .شاید راننده حق داشت.خب چون دیگر من را نمیدید.من یک آشنا نبودم که نگران باشد اگر فردا پس فردا من را دید و چشمش توی چشم من افتاد شرمنده بشود.آدم مهم و به دردبخوری هم نبودم که اگر یک روز کارش گیر افتاد و مجبور شد بیاید سراغم از روی من خجالت بکشد.

راستی فقط همین؟به همین وحشتناکی؟وقتی بی رحم نیستیم که از شرمندگی چند روز بعد بترسیم؟!! راستی که ماهمه یک مشت راننده تاکسی مزخرفیم

پ.ن:میدونم عکس به مطلب ربطی نداشت دیدم جالبه اینو انتخاب کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:53  توسط عارفه  | 

"مثل همیشه" ها

ــمااااااماااااان...غذارو بکشم؟

ــبکش

قابلمه را که روی سینک ظرف شویی میگذارم صدای جیلیز و ویلیزش بلند میشود.مثل همیشه.صبر میکنم کمی خنک شود.تلوزیون روشن بود.کانال یک اخبار ساعت ۲.مثل همیشه.وسایل سفره را میچینم.بشقاب قاشق لیوان و ... .همه چیز هست؟به  گمانم باشد.سفره مثل همیشه است.اخبار خارجی شروع میشود که به آشپزخانه برمیگردم.در قابلمه را برمیدارم.بخارش بلند میشود.صدای گوینده ی زن می آید:رژیم صهیونیستی در حمله ی...

مامان کانال را عوض میکند.هیچ کس اعتراض نمیکند!انگار اخبار فلسطین رفته اند جزو قلمرو "مثل همیشه" ها.گوشمان عادت کرده شاید.سینی را بلند میکنم که پای سفره ببرم.از خودم میپرسم: مگر میشود به داغ عادت کرد؟ . بابا که می آید با تعجب میپرسد:کی زد این کانال؟

ــچیزی نداشت.من صبح گوش دادم.یه حمله به نمیدونم کجای فلسطین شده بود که...آهان یه شهیدم داشته فقط.

این فقط ها ی اسطوره ای را چطور به قلمرو "مثل همیشه" ها پیوند میزنیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:20  توسط عارفه  | 

هووووورررررراااااا

یووهووووووووو...هووووووورررراااااا...

جدا من عجب آدم موفقیمتا حالا دقت کردید؟همین جوری پله های سعادت رو یکی پس از دیگری در مینوردم.واقعا عجیب موفقم.همین امروز داشتم ازین آتاریا بازی میکردم یه رکورد زدم تپلیعنی عمرا بتونید رکورد منو بزنید.حالا شما هم به عمق سعادت من پی بردید؟

از الان گفته باشم ها هیچ کس حق نداره کامنت بذاره:ای جوگیر...ای خود بزرگ بین و....به جون خودم شما هم اگه بازی میکردید این قد از برنده شدنتون ذوق مرگ میشدید.مطمئنم شما هم مثه منید تو یه شیر و خط ساده هم که برنده شید همین کار رو میکنید...آخه ما هممون همین جوریم اصلا دنیا مثه یه آتاریه بزرگ میمونه که همه همه کاری میکنن تا توش رکورد بزنن.ما همه سرگرمیم.سرگرم این بازی کوچولو!

پ.ن۱:این چه وضعیه؟نه سر میزنید نه آپ میکنید نه کامنتی نه هیچی.(دست پیش گرفتم که پس نیفتم)

پ.ن۲:سیاسی نیستم ولی این پیام کوتاهه جالب بود واسم:

دعای شب قدر کروبی:یا سند من لا سند له

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:50  توسط عارفه  | 

حسابداری

اول؟!!

نه نه.دوم؟!!

چرا اول...شایدم دوم

یادم نمیومد رکعت اول بودم یا دومخوب فکر کردم.شروع کردم به مرور کردن:

اول یادم به وبلاگم افتاد که چقد وقته به روزش نکردم.بعد به خودم گفتم خجالت بکش دختر زودی یه چیزی بآپون.بعد به خودم دلداری دادم که چطور گلصنم و مم باقر و یک نفر طلبه شونصد سالی یه بار میآپن به روی خودشونم نمیارن.بعد یادم به آپیده ی آخر سه الف افتاد که کلی هم خندینم سرش...دیگه...دیگه...آهان یادم به مسافر افتاد که خداحافظی کرد و رفت.برای همیشه...خب این همه فکر رو چه جوری میتونم تو یه رکعت کرده باشم؟حتما رکعت دوممه

...و ادامه ی نماز!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:14  توسط عارفه  | 

محال

کلی کلاس گذاشتم که آااااااااااای اهل عالم میخوام یه معجونی بپزم که یانگوم پاشه بیاد ایران جلوی پام لنگ بندازه.مامان گفت یه بار واسه خودتون بپز که اگه خراب شد آبروریزی نشه.گفتم:وامادرا محاله. دخترتو نشناختی پس.همچین بپزونمش که همه به کدبانویانگوم بودن من پی ببرن

...و پختم.چه پختنی.مهمونا همه فامیلای شوهرم بودن.چه شبی شد.چه غذایی شد.هی دیدم همه دارن به هم تعارف میکنن:بفرمایید...نه شما بفرمایید...نه جون من تو بخور. یه قاشق که خوردم فهمیدم اووووووووووه چه خبره٬زهرمار باید یه چیزی تو همین مایه ها باشه

شما شاید بخندین ولی واسه ی من خیلی تلخ بود.اصولا تو زندگیم هر وقت به خودم مطمئن شدم گند زدم.دیشب احساس کردم خدا در گوشم گفت:بنده ی کوچولوی من٬هیچ محالی وجود نداره اگه من اراده کنم.

پ.ن۱:دچار یاس آشپزی شدم

پ.ن۲:شوهرم اصلا به روم نیاورد.جواهریه

پ.ن۳:همه کلی تشکر کردن.بس که بزرگوارن

پ.ن۴:خطاب به یک نفر طلبه:جسارتا وبلاگتون تارعنکبوت بسته.آپ نمی آپید؟

پ.ن۵:خطاب به فیروزآبادی:دیر دیر میگی ولی قشنگ قشنگ میگی 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 6:57  توسط عارفه  | 

مطالب قدیمی‌تر